بعد از من
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
اسیر عشقم و در حسرت دیدار یار مانده ام در کنج قفس
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
یا الله اگر که عشق چنین پک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد
بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
اثری از زنده یاد فریدون مشیری
چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ
ای نسیم سحر آرامگهِ یار کجاست منزل آن مه عاشق کشِ عیار کجاست
شب تار است و ره ودای ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات نپرسند که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسمی محرم اسرار کجاست
هر سوی موی مرا با تو هزاران کار است ما کجائیم و ملامتگر بیکار کجاست
باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
باده و مطرب دمی جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
نیست در شهر نگاری که دل ماببرد
بختم اریارشود رختم از اینجا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبان از خزان بی خبرت می بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشوایمن ازو
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس ترکانه به یغما ببرد
سحر با معجزه پهلو نرند دل خوش دار
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سدِ ره تنگدلی ست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ارچه کمین گاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ارجان طبد غمزة مستانه یار
خانه از غیر بپردازو بهل تا ببرد
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش می آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگو لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ عریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
می خواهم و می خواستمت تا نفس بود .
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .
عشق تو بسم بود ، که این شعلة بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گرید دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود .
باشه ، که بجز یاد تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود
سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق
در غربت این ملکه فریاد رسم بود
لب بسته و پَر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بَسَم بود
اي كه روزي دستانت، گرما بخش وجودم بود
اي كه روزي چشمانت، تنها از عشق با من سخن مي گفت
اي كه روزي همراه دل زخم خورده ام بودي
اي صداقت گم شده
اي آشناي دور
روزي همچو آهوي سرگردان و رميده به سويت آمدم
روزي در گوشت نجوا كردم جز عشق هيچ ندارم
روزي گفتم تمام سرمايه ام صداقت است و بس
روزي من بودم و تو و عشق در ميان ما
روزي سويم آمدي و آهوي وحشي را رام خود كردي
روزي عشقم را باور كردي
روزي صداقتم را پاس داشتي روزي جز عشق هيچ ميان ما نبود
حال اين آهوي آزرده خاطر مانده و
دنيايي دلشكستگي اينجا عشق ما را به تاراج برده اند،كجايي كه ببيني
آيا تا كنون گريستن غزال را ديده اي.................
آن هنگام كه او را به مسلخ قربانگاه مي برند؟
آيا تاكنون سردي پشت پنجره را در تنهاييت چشيده اي؟
كجايي اي آشناي دور؟؟؟؟
كجايي كه شكستن حرمت عشق را ببيني؟
كجايي كه شقه شقه شدن غزال گريانت را ببيني؟
كجايي؟ كجايي؟
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی محو شيدايی شدن
درگذرگاهی به ره راهی شدن
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی قصه ديدار تو
لحظه ای در شب به ياد و خواب تو
عشق يعنی غصه و غمهای تو
درنهايت سوزش و تبهای تو
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی با نگاهی آشنا
با همه بيگانه و او آشنا
عشق يعنی انتظار از انتظار
سالها با غم ولی چشم انتظار
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار تو
بي همانگه گم شدن در کار تو
عشق يعنی اشکهای پرخروش
رود اما ساکت و بی شروشور
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی لاله اما بر چمن
عشق يعنی بی ستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی خلوت شبهای من
در همايون ناله و سودای من
عشق يعنی آن صدای بی صدا
صد سخن دارد وليکن بی صدا
عشق يعنی درد بی درمان ما
در عبادت غصه شد درمان ما
عشق يعنی يک قدم تا انتها
عشق يعنی ابتدا کو انتها
ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره زجایی بکینم
دل بیمار شد ز دست رفیقان مددی تا طبیبش به سرآریم و دوایی بکنیم
آنکه بی جرم برنجبید و به تیغم زدورفت بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تا درآن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
در رهِ نفس کز و سینه ما بتکده شد تیر آهی بگشاییم و غزایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظِخوش لهجه کجاست تا به قول و غزنش سازِ نوایی بکنیم
Too slow for those who wait
بسي كند مي گذر براي آنان كه در انتظارند.
Too swift for those who fean
بسي تند مي گذر براي آنان كه ميترسند
Too long for those who grieve
بسي طولاني است براي آنان كه در اندوهند
Too short for those who rejoice
بسي كوتاه است براي آنان كه سرخوش اند
But
اما
Too those who love , Time is Eternty
زمان ابدي است براي آنان كه عاشقند.
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق ،
كه نامي خوش تر از اينت ندانم .
وگر ـ هر لحظه ـ رنگي تازه گيري ،
به غير از زهر شيرينت نخوانم .
تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي ،
تو شيريني ، كه شور هستي از توست .
شراب جام خورشيد ، كه جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست .
به آساني ، مرا از من ربودي
درون كورهء غم آزمودي
دلت آخر به سر گرداني ام سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند : ـ« دل از عشق برگير !
كه: نيرنگ است و افسون است و جادوست .»
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است ، اما ... نوشداروست !
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود ،
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه در هنگامهء درد ،
غمي شيرين دلم را مي نوازد .
اگر مرگم به نامردي نگيرد :
مرا مهر تو در دل جاوداني ست.
وگر عمرم به ناكامي سر آيد ؛
تو را دارم كه ، مرگم زندگاني است .
فریدون مشیری
ای که نگاهم به نگاهت می نگاهد
نگاهم کن تا نگاهم به نگاهت بنگاهد .
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو ، درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب جوی نشستیم .
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینة عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !»
با تو گفتم:«حذر از عشق !؟ـ ندانم
سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول ، که دل من به تمنای تو پرزد ،
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...»
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، نالة تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ، نرمیدم .
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه کذر هم ...
بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
به یاد فریدون مشیری
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت .
همه خاکسترش را باد
وجودش را جهان از یاد برد .
توهمچمون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز .
من آن دیوانه اتش پرستم .
در این آتش خوشم تا زنده هستم .
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم .
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرازانگی ها .
به غیر از مردن و از یاد رفتن ؛
غباری گشتن و بر باد رفتن ؛
در این عالم سر انجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم .
لهیبی همچو آه تیره روزان ،
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا ،آتش بزن ، خاکسترم کن
مسم ، در بوتهٔ هستی زرم کن !
به چشمان پريرويان اين شهر ،
به صد اميد مي بستم نگاه ،
مگر يك تن از اين نا آشنايان ،
مرا بخشد به شهر عشق راهي .
به هر چشمي ـ به اميدي كه اين اوست ـ
نگاه بيقرارم خيره مي ماند ،
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان ،
اميدم را به چشمانم نمي خواند !
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند.
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند !
ولي من ، چشم اميدم نمي خفت .
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم .
اميد خسته ام از پاي ننشست ،
نگاه تشنه ام در جستجو بود .
در آن هنگامه ديدار و پرهيز ؛
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود !
شبي پر كن از بوسه ها ساغرم .
به نرمي بيا همچو جان در برم .
تنم را بسوزان در آغوشِ خويش